![]() |
لعنت
به زمونه ای که خوبی کردن تاوان داره وبدی کردن
احترام...
لعنت
به زمونه ای که پاک بودن تنهایی میاره وخیانت کردن
کلاس...
خدایا....
بگوچه بایدکرد با این همه سردرگمی...؟؟؟
به فردا بگونیاید...
من هنوز دیروزم رازندگی نکرده ام...
گلایه ها عیبی ندارد...
کنایه هاست که ویران می کند....؟؟؟
دختر :من حسودیم میشه…. موقعی که دخترا بهت نگاه میکنن!
پسر :حسودی نکن عزیزم
دختر :چرا؟!
پسر :چون تو چیزی داری که اونا ندارن!
دختر :چی؟
پسر : قلبم
از من یه نصیحت:
اونیکه یک بار تنهات گذاشته ، باز هم تنهات میزاره
اونیکه یک بار بهت خیانت کرده باز هم بهت خیانت میکنه
اونیکه یک بار رفیق نیمه راه شده باز هم وسط راه رهات میکنه
اونیکه رفته دیگه رفته
در رو به روش ببند و نزار با زندگیت بیشتر از این بازی کنه
دیگه بهش اعتماد نکن
هیچ وقت....
زیر ابروی خر رو برداری آهو نمی شه که
نکن برادر من ...
گـــ ــاهــــی
دلم بــرای زمـــ ـانی
کــه نمیشناختمت تنـــگ می شود
کـُـــل ِ دُنیا را هَم کـِﮧ داشتِـﮧ باشــے .. باز هَم دِلَت میخواهَد…
بَعضــے وَقتها ..
فَقَط بَعضــے وَقتها …
بَراے یـِک لَحظِـﮧ هَم کِـﮧ شُده … هَمِـﮧے ِ دُنیاے یــِک نَفَر باشــے…
◥ مـــــــטּ و تـــــــــو ◤
یعــنے تــو بــا هــر کـــسے غــیــر مــטּ بــــاشے
غــیـــر قــــانونیـــﮧ . . .
۩❤۩¤═══♣★ ۩❤۩¤═══♣★
یک تلنگر کافی بود تا بشکنم
به هر حال ممنون از مشتت؟؟؟!!!
نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند
که هر رهگذری را شبیه تو می بینم !!
نمی دانم غریبه ها ” تــــــــــــــــــــو ” شده اند
یا تو ” غریبـــــــــــــــــــــــــــه ” ؟؟!!
دختری را با دروغ هایت فریب دادی ...
قبل از این که بگی چه قدر احمق بود
زیر لب به خودت بگو چه قدر مـــــــــن ....
آشغالمــــــــــــــــــــ
i love you
شیشه چرا بخار نمیکنی نترس رفت
دیگر اسمش را رویت نمینویسم.....
به سلامتــــــــــــــیه شهرمون که شباش
هیچ جا وجود نداره اهواز و عشـــــــــــــــتقه!!!
نترس سردم نمیشود
کلاهی که سرم !!!!!!!!!!!!!!!........
گذاشته ای تا گردنم
را پوشانده است....!!!!!!!!!!
میگوینــد: بــاران کــه میزنــد …
بــوی ” خــاک “ بلنــد می شــود …
امــا …
اینجــا بــاران کــه میزنــد …
بــوی ” خاطــره ” بلنــد میشــود …!
شهـــامــت مــی خواهــد …
ســـــرد بــاشــی …
و گــرم لبخنــد بزنـــی ..!
بچـــه کـــه بـــاشی …
از “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــم …
مــی تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ،
بـــزرگ کـــه مــی شـــوی …
از حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !
امشب تمام گذشته ام را ورق زدم …
پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ،
دلتنگی افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن …. چیزی نیافتم .
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است…
معجزهها با باد رفتهاند …
و چشمانی که چشم مرا گرفت …
همیشه در حاشیهی آینه جا ماند …
و پشت پنجره چقدر نیامد …
آنکه قرار بود …